هر دفعه که از کانون داش کاظم بر میگردم خونه ... اون نیم ساعتی رو که باید رکاب بزنم تا خونه ... به موضوع جدید فکر می کنم
به طریقه ی رد کردن چراغ قرمز و لایی کشیدن بین ماشینا
به تکیه کلام های دبیر حساب دیفرانسیل
به مسافری که ازم آدرس پرسید
به زنی که هر شب بین کیسه های زباله دنبال کارتن و پلاستیک میگرده
به اون تاکسی موتوری که بعد از زیر گذر وای میسه ومیگه ... موتور خودته بفرما ... تاکسی خودته بفرما تا سر کوچه بفرما
به اینکه چه طوری توی محل به سرعت گیرها توجه نمیکنم واز روشون میپرم و به قول پسره با هزارتا سرعت میرم تو شکمش تازه برای اینکه شاکی نشه بهش میپرم ومیگم اوهوی بچه پر رو مگه چش نداری ؟!!
به اینکه هیجان رد کردن چراغ قرمز و لایی کشیدن بین ماشین ها رو به جون میخرم و دوست دارم همه اینو بفهمن ولی اگه آق ول گرام با خبر بشه دوچرخه مو با فرز نصف میکنه ....
ولی نمی دونم چرا وقتی میرسم خونه و میشینم پشت پی سی دستم به کیبرد نمیره ...
پ.ت.ن: درسته این پایینی خط منه ... ولی هر کس اکابر هم خونده باشه خطش اینجوری نی ... اینم که میبینین مال سه و نیم صبحه و من اینو تو تاریکی مطلق و در حالت بر عکس با تمام سرعت نوشتم ...
بابا به خدا من خطم اینقدر هم بد نی 