با سلام خدمت دوستان عزيزم
از اينكه غيبتم يه خورده بيش ازحد معمول طول كشيد از معذرت مي خوام راستشو بخواهيد من در دادگاه خانواده كه دو ماه پيش در جاي هميشگي (يعني سر ميز شام ) در راس ساعت NN:16 با قضاوت پدر خانواده و منشي گري مادر خانواده (يا بقول خودمون مامان بانو) وحضور افتخاري وغافل گير كننده ي خودم بعنوان متهم رديف اول. معاونت در ارتكاب جرم بازم خودم (متهم رديف دوم ).طراح وبرنامه ريز و معاونت امور مالي بازم خودم(متهم رديف سوم ).......... ( كه حالا بيشترشبيه به دادگاه بين المللي لاهه شده بود)برگزار شد و پس از انجام برگزاري مراسم ابتدايي وانتهي يي بعد از يك محاكمه ي جنجالي هيئت مديره ي براي اعلام رأي خود وارد مذاكره شدند و بعد از انجام مذاكرات (حدود دو ساعت مذاكره ي بي طرفانه!) بالاخره ي انتظار ها به سر آمد .در حالي كه همه ء حضار متنظر رأي نهايي دادگاه بودند ناگهان صداي منشي بلند شد كه حضار را به آرامش دعوت مي كرد وبعد قاضي حكم را قرائت كرد:'
- متهم رديف اول،دوم، سوم........ طبق ماده قانونهء 3216646313 و تبصره ي 46496 سال نهصد ومورچه قانون مدني مجرمين ومتهمين .مات(صرف فعل براي صيغه هاي مؤنث در خانواده) هر كدام مجرم شناخته شده و براي گذراندن دورهء محكوميت خود فردا سحرگاهان با اتوبوس مخصوص حمل مجرمين خطرناك براي كانون ب اصطلاح گرم خانواده به زندان گوانتانامو( همراه با لباس كارگري ) منتقل شده تا دورهء محكوميت خود را به پايان برسانند در ضمن متهمين در طول دورهء محكوميت خود از هرگونه برنامهء تفريحي از قبيل اينترنت رفتن ،همراه خانواده به مسافرت هاي احتمالي رفتن ....خلاصه هرگونه خوش گذراني تا اطلاع ثانوي ممنوع!
بعد از قرائت حكم ناگهان دادگاه شلوغ شد و مامورين امنيتي به سرعت خودشان را به قاتل بالفطره اين كانون گرم رسانده وبعد از مهر وموم كردن دست وپاي اين جانب مرا در ميان انبوه فلاش هاي دوربين خبرنگاران كه از شبكه هايBBC,CNN (خاله مام بزرگ.Com) وخبرگزاري اول ايران تشريف آورده و ما را شرمسار كرده بودند به سلول شمارهِ 13 انتقال ومرا محبوس كردند .
حالا ديگر تنها بودم وفقط 6 ساعت وقت براي خواب داشتم پس فرصت را غنيمت شمردم وبه رخت خواب رفتم بلي يا،! در دادگاه به عنوان پر مصرف ترين محصول مشترك در كل تير طاعفه(خاندان)به همگان معرفي شدم و مجبور بودم براي تامين هزينه هاي سرسام آور آخرين دورهء تحصيلي يعني همون پيش محالات(پيش دانشگاهي )برم سر كار آنهم توي منطقه ي پرتي در شهرك صنعتي توس .كارگاه رنگ كوره اي .
قبلنا اونجا رفته بودم ولي نه بعنوان كارگر .خداييش از گوانتانامو هم بد تر بود.18ساعت كار مداوم واقعاً كار ساده اي نبود از همه بد تر سرو كله زدن با گردو(صاحب كار مون) به تنهايي نياز به يك نيروي تازه نفس داره كه من از عهده ي اين كار بر نمي يومد.
نفهميدم كي خوابم برد ولي آخرين خواب راحتم قبل ز دوران محكوميت بود(چون در طول دوران ديگر نمي خوابيدم، بيهوش مي شدم.) طبق حكم سحر گاهان منو بيدار كردند تا حاضر شم . بعد ازژل زدن به مو ها و هزاران جيگول بازي ديگه و برگزاري مراسم وداع با كامپييوتر ،اينترنت و......عازم شدم و خوشحال بودم كه دارم يه سي دي كه حاوي آهنگ هاي ماماني ام بود و يك دستگاه موبايل به شماره بدنه اي كه الان حضور ذهن ندارم قاچاقي وغير قانوني از داخل سلول به اتوبوس و متعاقباً به ساختمان مركزي زندان ميبردم كه ناگهان به يه ايستگاه ايست وبازرسي بين جاده اي بر خوردم و آن دستگاه موبايل از من كشف و ضبط و اموال داخل جيبم ازجمله كيف پولي كه فقط تار عنكبوت داشت ومدارك شناسايي ام در آن بود نيز مصادره وصورت جلسه وهمچنين ضميمه ء پروندهء 1.85سانتي من شد.
حالا شده بودم يك كارگر ايراني بي هويت(همون كارگر افغاني، مؤدبانه ترش).
ديگر چاره اي نبود بايد مي رفتم ، خوب رفتم . رفتم كارگر بازي (به قول جوجهء نوك طلايي خودمون)
رفتم دم در ناگهان با صحنه اي بسي مهيب مواجه شدم . يك دستگاه پژو پارس جي ال ايكس در خونه مون پارك بود كه بعداً فمستم (فهميدم) ماشين گردو بود .
همون جا منتظر كنار ماشين سطح زيرين را خاك مالي كرده و آن را روي زمين گذاشته و تيريپ آدم هاي منتظر را در آوردم تا آقاي راننده كه براي راي زني هاي نهايي خدمت پدرم رفته بودند از گرد راه برسن تا با هم عازم جبهه هاي نبرد شويم.
در همين حال ياد شعر رپ يكي از رپر اي ايراني افتادم كه مي خوند: (خواننده ي محترم جهت حفظ ارزش هاي اين آهنگ اين قطعه را همراه با ملودي اصلي وهمچون اپرا سمفوني شكسپير ft بتهوون هماهنگ و موزون بخوانيد ) (آهنگ اختلاف طبقاتي خواننده سروش هيچ كس)
مسروري با ساكش كنار يه پارس ه! هيكل و ساكش با هم كرايةء پارس!
.
.
.
.
بعد از كلي انتظار يهو احساس گشنگي شديد بهم دست داد زيز پاهايم را نگاه كردم ديدم علف سبز شده دستم را دراز كردم تا جرعه اي علف بنوشم (زير سطح زيرينم هم سبز شده بود ولي به دلايل بهداشتي حال بهم زني از آنها فاكتور گرفته سپس زير راديكال بردم تا عدد كوچكي شود تا بشود از آنها صرف نظر كرد) كه صداي زنانه اي نظرم را جلب كرد كه داشت با پدرم خدافظي مي كرد .خوشحال شده بودم فكر كردم پدرم چقدر مرد خوبي ست چقدر اين مرد به فكر من ِ بعد از برپايي يك دادگاه فرماليته منو داره مي فرسته تعطيلات! .....
ولي زهي خيال باطل . اين پرنسس خوش تيب وخوشگل و .....فقط يه راننده بيش تر نبود (راننده اي كه تا پايان دورهء محكوميتم ما جر ا هايي با هم داشتيم كه بعداً برا تون مينويسم)
فعلاً بايد برم چون بابي جون اومده اگه منو دوباره پاي كامي جونم ببينه بازم ميگهـــــــــــــــــــــ< گوانتاناموووووووووو و!