|
اي ............خدا به اين شركت هاي آب وبرق و تلفن و ................هزار كوفت وزهر ماري كه مجبورن براي تجهيز وگسترش كارشون هي بكنن هي شهرداري بياد پر كنه دو روز بعد باز بيان بكنن باز شهر داري لج كنه نياد پر كنه تازه اين مال زماني بود كه سيمان مثل نقل و نبات تو بازار بود الان كه نيست اوضاع فرق مي كنه الان اون شركت هايي كه نقش تخريب چي ها روتو جامعه ايفا ميكنن، دارن به نحو احسن كارشون و انجام ميدن ولي گرو هي كه مسئول باز سازي ان بلكل از فعاليت افتادن و دارن تو اداره هاشون مگس پروندن تمرین می کنن تا حداقل تو یه کاری حرفه ای شن . براي مثال همين چند روز پيش صبح از خواب بيدار شدم رفتم تو حياط كه گلاب به روتون، روم به ديوال برم موال . هوا گرفته بود. برگ هاي درختان پرپر شده تمام فضاي حياط و پر كرده بود حتي دود كم رنگي هم تو فضا پيچيده بود(یه لحظه فکر کردم یکی وسط خیابون تایر ماشین آتیش داده) . اين فضا منو ياد دوران انقلاب مي انداخت! . رفتم دستشويي همين كه صداي تيشه هاي كاگران به گوش ميرسيد به نظر مي آمد همين اطراف باشن نه خيلي دور نه خيلي نزديك . يه ذره كه گذشت احساس كردم كه يكي داره ديوار دستشويي مون خراب ميكنه.پس سريع زدم بيرون تا ببينم چه خبره !!! همين كه در و باز كردم ديدم ملتي ريختن تو پياده روي جلوي خونمون و موزاييك ها رو كندن وحالا با بيل و كلنگ افتادن به جون زمين بدبخت . تيم تخريب سه ساعته كارشو تموم كرد شركت مخابراتم تا بعد از ظهرهفته، بعدش كارشو تموم كرد و پيمان كاراشو برد ولي هنوز بعد از گذتن تقرييبأ يك ماه هنوز خبري از تيم باز سازي نشده حتي چند تا از كله گنده هاي محله مون رفتن شهرداري اونا هم امروز و فردا ميكنن. ما كه دیگه از موزاییک شدن پیاده رو نا امید شدیم و داریم سعی می کنیم به خاک و گل عادت کنیم.!. هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم ..........................شماره حساب ما رو که دارین؟
مثل اینکه مهرناز منو دعوت کرده به یه بازی ... می دونم دعوتش بیات شده ... ولی مشکلی نی قلمی میکنیم
شیش شهریور شصت ونه ولی چون ساعت یازده بود توشناسنامه نوشتن هفتم ... تا چند سال پیش به لباس زیادی اهمیت میدادم ولی الان نه ... با زیر شلواری هم میرم مدرسه چند ماه آخر سال سوم با دمپایی پلاستیکی میرفتم مدرسه ...وقتی نازممون پرسید چرا اینجوری میای مدزسه برا اینکه کم نیارم گفتم پول ندارم کفش بخرم... بیست روز و اندی میشه که دایی شدم ... همشهری جوان بهترین مجله ای بوده که تا حالا خوندم و می خونم ... چند وقته به این فکر می کنم که چرا نمیتونم مثل یه مشهدی با لهجه صحبت کنم ...هر وقت که سعی میکنم حرف زدنم شبیه دوبله مشدیهای شب های خراسان میشه ... به جای اینکه ثبت نام کنکورم رو نهایی کنم دارم وبلاگ آپ میکنم ... سه سال تو یه گروه تواشیح بودم که خود به خود منحل شد ... الان هم سومین سالیه که تو یه گروه سرود تکخوانی میکنم (به امید مقام اول استانی ) ... قپی زیاد میام ولی گنده نه... عاشق کمیک های حمید رضا پور نصیری ... در حال حاضر تو دنیا فقط یه رفیق فاب دارم که تا به حال سه بار نافرم حالش گرفته شد ... دفعه اول تو یه رزمایش یه سیخ کردم تو گوشش تا ته فرو رفت بیچاره هنگ کرد ... دفعه دوم با یه قلوه سنگ اندازه پرتقال زدم تو سرش ولی نمیدونم چرا سرش نشکست ... دفعه سوم هم تو یه مبارزه دوستانه یه مشت زدم به سینه ش که فکر کردم دنده هاش شکسته ولی فقط ضرب خورده بود ... سرگرمی جدیدم زل زدن تو چشم کسانیه که تو پیاده رو از روبرو میان ... نگاه های متعجب و بعضا وحشت زده شون برام خیلی جالبه ... فصلی که دوست دارم بهاره چون میتونم با یه پیراهن برم بیرون حتی اگه بارون بیاد ... رنگ های روشن رو بیشتر می پسندم ... ماکارونی سلطانی قورمه سبزی ولی اکثر اوقات یخچال در قابلمه داریم هر چیزی که برام جالب باشه رو گوش میدم از افتخاری گرفته تا هیچکس ... دوم شدن تو مسابقات سرود استانی یکی از ضد حال ترین ها بود ... کار ناشیانه هم تا دلتون بخواد کردم از تیکه پاره کردن اون خروس بدبخت بعد سر بریدنش بگیر تا نثرم تو نوشتن ... اکثر خاطرات خوبم در حال حاضر زمانیه که با علیرضا میرم بیرون ... کسایی که بخوام ملاقاتشون کنم ... از دنیای مردگان پدر بزرگام هستن (چون هیچ وقت به خوابم نمیان) ... از خوانندگان مورد علاقه م Avril lavigne و سروش لشگری و محسن نامجو ... همکلاسیم وحید آزاد که اونم سرطان گرفت مرد ... یار دبستانیم مهدی میرابی ... کسانی که نمی خوام ملاقاتشون کنم تمام مردمانی هستن که حوصله سلام کردن بهشون رو ندارم ... نخ سوزن خاندان طوسی علیرضا میگه اگه همینطوری پیش بری گچ کار میشی ... ولی خودم فکر میکنم اگه همینطوری باشه یه کافی نت میزنم و اگه از خواب خرگوشی بیدار بشم یه مترجم (با اینکه رشته م ریاضییه ولی از حساب و تحلیلی و گسسته متنفرم) چون بیات شده پس دعوتش هم بیاته ... ولی مسعود مشهدی و ستایش و آرتیمیس و مسرور و مرجان بانو رو به بازی دعوت میکنم ... باشد که به علاوه شرکت رستگار شوند ... پ.ت.ن: من خودم اینا رو نوشتم یه بار نخوندمش ... شما چه حوصله ای دارین ها!!!
|