دلم یه همستر ناناز می خواد ... ولی میدونم باب گرام اجازه نمبده ... از بس حرفشو زدم ... هر وقت میرم خونه فکر میکنن همستر خریدم ...
پ.ت.ن: واسه اینکه فرق اینو با موش بفهمی ... برو اینجا ...
مثل اینکه مهرناز منو دعوت کرده به یه بازی ... می دونم دعوتش بیات شده ... ولی مشکلی نی قلمی میکنیم
شیش شهریور شصت ونه ولی چون ساعت یازده بود توشناسنامه نوشتن هفتم ... تا چند سال پیش به لباس زیادی اهمیت میدادم ولی الان نه ... با زیر شلواری هم میرم مدرسه چند ماه آخر سال سوم با دمپایی پلاستیکی میرفتم مدرسه ...وقتی نازممون پرسید چرا اینجوری میای مدزسه برا اینکه کم نیارم گفتم پول ندارم کفش بخرم... بیست روز و اندی میشه که دایی شدم ... همشهری جوان بهترین مجله ای بوده که تا حالا خوندم و می خونم ... چند وقته به این فکر می کنم که چرا نمیتونم مثل یه مشهدی با لهجه صحبت کنم ...هر وقت که سعی میکنم حرف زدنم شبیه دوبله مشدیهای شب های خراسان میشه ... به جای اینکه ثبت نام کنکورم رو نهایی کنم دارم وبلاگ آپ میکنم ... سه سال تو یه گروه تواشیح بودم که خود به خود منحل شد ... الان هم سومین سالیه که تو یه گروه سرود تکخوانی میکنم (به امید مقام اول استانی ) ... قپی زیاد میام ولی گنده نه... عاشق کمیک های حمید رضا پور نصیری ... در حال حاضر تو دنیا فقط یه رفیق فاب دارم که تا به حال سه بار نافرم حالش گرفته شد ... دفعه اول تو یه رزمایش یه سیخ کردم تو گوشش تا ته فرو رفت بیچاره هنگ کرد ... دفعه دوم با یه قلوه سنگ اندازه پرتقال زدم تو سرش ولی نمیدونم چرا سرش نشکست ... دفعه سوم هم تو یه مبارزه دوستانه یه مشت زدم به سینه ش که فکر کردم دنده هاش شکسته ولی فقط ضرب خورده بود ... سرگرمی جدیدم زل زدن تو چشم کسانیه که تو پیاده رو از روبرو میان ... نگاه های متعجب و بعضا وحشت زده شون برام خیلی جالبه ... فصلی که دوست دارم بهاره چون میتونم با یه پیراهن برم بیرون حتی اگه بارون بیاد ... رنگ های روشن رو بیشتر می پسندم ... ماکارونی سلطانی قورمه سبزی ولی اکثر اوقات یخچال در قابلمه داریم هر چیزی که برام جالب باشه رو گوش میدم از افتخاری گرفته تا هیچکس ... دوم شدن تو مسابقات سرود استانی یکی از ضد حال ترین ها بود ... کار ناشیانه هم تا دلتون بخواد کردم از تیکه پاره کردن اون خروس بدبخت بعد سر بریدنش بگیر تا نثرم تو نوشتن ... اکثر خاطرات خوبم در حال حاضر زمانیه که با علیرضا میرم بیرون ... کسایی که بخوام ملاقاتشون کنم ... از دنیای مردگان پدر بزرگام هستن (چون هیچ وقت به خوابم نمیان) ... از خوانندگان مورد علاقه م Avril lavigne و سروش لشگری و محسن نامجو ... همکلاسیم وحید آزاد که اونم سرطان گرفت مرد ... یار دبستانیم مهدی میرابی ... کسانی که نمی خوام ملاقاتشون کنم تمام مردمانی هستن که حوصله سلام کردن بهشون رو ندارم ... نخ سوزن خاندان طوسی علیرضا میگه اگه همینطوری پیش بری گچ کار میشی ... ولی خودم فکر میکنم اگه همینطوری باشه یه کافی نت میزنم و اگه از خواب خرگوشی بیدار بشم یه مترجم (با اینکه رشته م ریاضییه ولی از حساب و تحلیلی و گسسته متنفرم) چون بیات شده پس دعوتش هم بیاته ... ولی مسعود مشهدی و ستایش و آرتیمیس و مسرور و مرجان بانو رو به بازی دعوت میکنم ... باشد که به علاوه شرکت رستگار شوند ... پ.ت.ن: من خودم اینا رو نوشتم یه بار نخوندمش ... شما چه حوصله ای دارین ها!!!
پارسال بهار دسته جمي رفته بوديم مرگ بر آمريكا ... ايران ايران خاكش وطن ماست ... نباشه سرورش بيشتر و بيشتر ... كفتر خونگي ام قار قار ... مادربزرگ هديه رو پست فرستاد ... جوادو جوادو جوادو ...
خب مثل اينكه قراره بقيه عمرمون رو از پشت قاب شيشه اي به دنيا نگاه كنيم ... ولي خداييش همين چند گرم هم واسه من يكي سنگينه ... يعني يه جورايي اذيت ميكنه بدجور ...پ.ت.ن: امسال نرفتم سيزده بدر ... نرفتم گلبرگ بازي ... سرپرست اسكول نكردم ...
پيشنهاد مي كنم ليدر هاي محترم هر چه زودتر معادل انگليسي اگزوز خاور ... شير سماور ... چه خوبه داور !!! رو ابداع كنن ... كه از اين به بعد هر وقت در ميادين بين المللي داور جماعت حق كشي كرد ... اونايي كه رفتن استاديوم يك صدا بگن ...
egzooze khavar ... shire samavar ... be ___ davar D هم دل خودشون خنك بشه ... هم دل ما ... پ.ت.ن : آي حال ميكردم وقتي ليدرشون خفه خون مي گرفت همون شيشصد نفر چطور فرياد مي زدن ... و ايضا سوت ...
اين فخيم زاده بعد از ساختن شونصد كيلو سريال پليسي هنوز طرز كار يه فشنگ ساده رو نميدونه ... اگه به تريلر تبليغاتي بي صدا فرياد كن دقت كنين ... مي بينين كه تو يه سكانس از لوله ي يه اسلحه (كه من حدس مي زنم قرار بوده صدا خفه كن يه كلت باشه ) ... تيري شليك ميشه و در كمال تعجب به جاي مرمي يه فشنگ كامل مي خوره به ديوار ... از شتابش هم معلومه با يه پلخمون شليك شده ... چون فقط سر مرمي تو ديوار فرو ميشه ... و احتمالا پلخمونش خان هم نداشته كه سرعت و قدرت تخريب بالاتر بره ...
و ما (من و مسرور) همين جا يه گوني تمشك طلايي به ايشون تقديم ميكنيم ... پ.ت.ن:هر كس عشقش كش اومد اين متن رو براي همشهري جوان بفرسته ... با اسم خودش چاپ ميشه ... پ.ت.ن1:پلخمون = تير كمون بچه ها
باز یه ذره هوا سرد شد ... درختها زرد کردن...
دیروز که سر در جیب مراقبت فرو برده و در بحر مکاشفت مستغرق شده بودم ... آنگه که از این معاملت باز آمدم ... یکی از رفقا گفت: از این بوستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی ... گفتم : به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه ی شما ... چون برسیدم ...
آن طرف گلها به درخت زردآلو اصابت کردم ... و هوای دزدین اخکوک چنان مستم کرد که گلها از یادم برفت ... حالا برو و نمکدان را بیاور که اخکوک بی نمک به مانند آش بی رشته است ... پ.ت.ن : همبنه دیگه ... وقتی قبل از افطار ادبیات سه بخونی برا آزمون جمعه اینطوری میشه ... پ.ت.ن ۱: با اینکه اخکوک حلال (تعارفی و مغازه ای) زیاد خوردم ... ولی نمیدونم چرا مزه ی اخکوک هایی که زمان بچگی می دزدیدیم با اونا فرق میکنه ... و هنوز زیر زبونمه ... پ.ت.ن۲ : سگا رو من نکشتم ...من فقط نقل قول کردم ... با کارگر آق ولی درباره دوران بچگی صحبت میکردیم ... همینجوری صحبت کشیده شد به عجیب ترین کارایی که اون موقع می کردیم ... که اون گفت: اون زمان یه چاه نزدیک خونه ما بود ... هر وقت توله سگ یا بچه گربه پیدا میکردیم با بچه ها مینداختیم تو چاه بعدشم کلی سنگ و آت و آشغال میریختیم رو سرش تا بمیره ... بعدش که بزرگتر شدیم میرفتیم تو باغ های پشت خونمون سگا رو دار میزدیم ... یه بار هم که می خواستم باکمربندم یکیشون رو دار بزنم فرار کرد و کمربندم به فنا رفت ... دیروز با علیرضا درباره این موضوع صحبت کردم ... یه پوزخند تحویلم داد و گفت این که چیزی نیست خود من وقتی دوازده سالم بود یه سگ رو از یه تابلو حلق آویز کردم فرداش با بچه ها رفتیم سراغش دیدیم هنوز زنده س آوردیمش پایین و از بیست متر ارتفاع انداختیمش تو کال ... اونم لنگ لنگون در رفت ... پ.ت.ن:
یه عمر با شلوار ورزشی و دمپایی رفتیم دبیرستان هیشکی جرائت نکرد بگه بالای چشمت ابرو ... حالا که می خوایم بریم پیش میگن باید کت شلوار بپوشی .... اونم رنگ طوسی
پ.ت.ن:من دبیرستان خودمو می خوام همیشه موقع افطار با مامان بانو مشکل دارم ... آخه میگه تو که یه روز کامل صبر کردی این دو دقیقه تا آخر اذان رو صبر کن بعد ... ولی من مثل قحطی زده ها میپرم وسط و بسم الله ... چند شب پیش می خواست از یه حربه جدید استفاده کنه ... تا اومدم شروع کنم گفت اول دعای قبل از افطار بعد غذا ... منم همون طور که که لقمه رو میذاشتم تو دهنم گفتم ... اللهم ارزقنی پلو ... تحت کره ... فوق بره ... یسار دوغا ... یمین کوکا ... و با هر جمله دهنم پر و خالی میشد ... آخرشم با دهن پر پ.ت.ن: از ملت الاف هر کس که ادامه این دعا رو یاد داره بگه ... _اه اه اه ... حالمو بهم زدی _ چطور مگه... _چرا اون مو که تو غذات بود خوردی؟ _موی خودمه ... اشکالی داره _مال گربه هه بود _خب اونم مال خودمه ...
پ.ت.ن: ؟!!! هر دفعه که از کانون داش کاظم بر میگردم خونه ... اون نیم ساعتی رو که باید رکاب بزنم تا خونه ... به موضوع جدید فکر می کنم به طریقه ی رد کردن چراغ قرمز و لایی کشیدن بین ماشینا به تکیه کلام های دبیر حساب دیفرانسیل به مسافری که ازم آدرس پرسید به زنی که هر شب بین کیسه های زباله دنبال کارتن و پلاستیک میگرده به اون تاکسی موتوری که بعد از زیر گذر وای میسه ومیگه ... موتور خودته بفرما ... تاکسی خودته بفرما تا سر کوچه بفرما به اینکه چه طوری توی محل به سرعت گیرها توجه نمیکنم واز روشون میپرم و به قول پسره با هزارتا سرعت میرم تو شکمش تازه برای اینکه شاکی نشه بهش میپرم ومیگم اوهوی بچه پر رو مگه چش نداری ؟!! به اینکه هیجان رد کردن چراغ قرمز و لایی کشیدن بین ماشین ها رو به جون میخرم و دوست دارم همه اینو بفهمن ولی اگه آق ول گرام با خبر بشه دوچرخه مو با فرز نصف میکنه .... ولی نمی دونم چرا وقتی میرسم خونه و میشینم پشت پی سی دستم به کیبرد نمیره ...
آدم باید به چی این زندگی دلشو خوش کنه ...
رفیق فابریکت که هر روز میره سر گذر برای کار ... اون یکی دوستت رفته تو یکی از روستاهای اطراف بیرجند از خودش کارگر بازی در بیاره ... خودتم مجبور بشی برای رضای خدا! بری مجانی کار کنی اونم کار خاک گچ که کار سخت و چغلیه ... بعد 20 تومن هم ته جیبت نباشه که کلاس تئوری موسیقی ثبت نام کنی ... چی میشد مثل کوچه اقاقیا یه کیسه پول هم تو خونه ی ما می افتاد ها چی میشد .. پ.ن : هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ...
|

دلم یه همستر ناناز می خواد ... ولی میدونم باب گرام اجازه نمبده ... از بس حرفشو زدم ... هر وقت میرم خونه فکر میکنن همستر خریدم ...
خب مثل اينكه قراره بقيه عمرمون رو از پشت قاب شيشه اي به دنيا نگاه كنيم ... ولي خداييش همين چند گرم هم واسه من يكي سنگينه ... يعني يه جورايي اذيت ميكنه بدجور ...